![]() سلام من محمدم و جهان ارثیه ی بابامه تا وقتی زندم وقتی مردم همش مال شما غم هاش گریه هاش درداش همش مال خودتون اگه خواستی سایت طراحی کنی کمک میکنیم (رایگان)
پست الکترونيک آرشيو مطالب آرشيو مطالب
آرشيو موضوعي
جستجو
پيوندها
ستاره های همیشه
هدیه ادبی بگیرید(البته به سوال مسابقه جواب بدین) ******** یـــــاس ******* حاج آقای دولابی ســــــــــــکوت :: :: پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: 2 RSS
|
مکتوب
هرکه مرا طلب کند خواهد یافت و هرکه مرا یافت عاشقم میگردد
سبز سبزم
یکی از پاپتی هاتم ... یکی از پا پتی هاتم... |+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 21:53
عشق قابل بازيافت نيست از اين عشق تمام شده آفتابه هم که بسازی يک روز که نشسته ايی و فکر ميکنی نگاهت که به آفتابه می افتد به ياد روزهای آفتابی می افتی و باخودت می گويی اين عشقی بوده که آفتابه شده
http://30nabehmanesh.blogfa.comآهوی ناتمام |+| نوشته شده توسط محمد در شنبه ششم مرداد 1386 ساعت 1:20
آشیـــــــــانم را پـــر از پرواز کرد
یکنفر آمد کنــــار مـــن نشست
قفل بغض اشک هــــا را باز کرد
یکنفر با دامنـــــــی از مـــاهتاب
کوچه را لبریــــــــــز عطر راز کرد
یکنفر رنگ خـــدا، رنگ خـــــــدا
هر چه آتش داشتم را ساز کرد
یکنفر در انتــــــــهای بودنـــــــم
قصه عشق مـــــــرا آغاز کرد ... |+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 23:49
کجا ها رفته بودی ؟
میخونه یا معبد؟ رنج ما قوی تر از افسونه پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه؟؟
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 1:24
آنان که طلبکار خدایید ، خود آیید حاجت به طلب نیست شمایید ، شمایید ای قوم به حج رفته کجایید ، کجایید معشوقه همین جاست بیایید ، بیایید دیوان شمس تبریزی از وقتی که خداوند بشر را آفرید ارتباطش با خلق شروع شد. او خالق گشت و ما مخلوق و از وقتی که رزق داد او رازق گشت و ما مرزوق و از وقتی که ما را هدایت فرمود او هادی گشت و ما مهدی و از وقتی او را پرستش کردیم ما عابد شدیم و او معبود و از وقتی دوستش داشتیم او معشوق شد وما عاشق و از وقتی که در طلبش برآمدیم ما طالب شدیم و او مطلوب. غم عشق (گامهای نخستین در سیر و سلوک) از عبد القائم شوشتری
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 22:16
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 4:41
پـا ئولو کوئلیو زاهدی یک سال تمام روزه گرفت و هر هفته تنها یک بار غذا خورد. پس از این ریاضت ، از در گاه خدا خواست که معنای حقیقی یک بند - از کتاب مقدس را به او بنمایاند. هیچ پاسخی نگرفت. به خود گفت : چه وقت تلف کردنی ! این همه از خود گذشتگی کردم، و خداوند حتا پاسخم را نداد ! بهتر است از این منطقه بروم و راهبی را بیابم که معنای این بند را بداند. در آن لحظه ، فرشته ای ظاهر شد و گفت: - این دوازده ماه روزه داری ، تنها برای این بود که به خودت بباورانی که بهتر از دیگرانی ، و خداوند به انسانی مغرور پاسخ نمی دهد. اما وقتی فروتن شدی و از دیگران کمک خواستی ، خداوند مرا فرستاد. و سپس آن چه را که می خواست بداند ، برایش توضیح داد. مـــکتوب
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 7:10
آیا اندیشیده ای چقدر تنها خواهی بود؟ ساعتی؟ روزی؟ ماهی؟ سالی؟ چند هزار سال؟ چند میلیون سال؟ با خودت فکر کن و بیاندیش هر قدر که قرار است پس از از مرگ با من تنها باشی در دنیا با من انس بگیر ، اگر لحظه ای ، لحظه ای و اگر همیشه همیشه
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 8:35
نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم |+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 8:14
دِله پر حوصله بود
انتظار دیدنت
پشت هر پنجره بود اون روزا که دله بود دله پر حوصله بود
نامه های خط خطیم
همه از رو گله بود
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 0:40
فریدون مشیری
نفس مي زند موج ...
نفس مي زند موج، ساحل نمي گيردش دست، پس مي زند موج . فغاني به فريادرس مي زند موج ! من آن رانده مانده بي شكيبم، كه راهم به فريادرس بسته، دست فغانم شكسته، زمين زير پايم تهي مي كند جاي، زمان در كنارم عبث مي زند موج ! نه درمن غزل مي زند بال، نه در دل هوس مي زند موج !
رها كن، رها كن، كه اين شعله خرد، چندان نپايد، يكي برق سوزنده بايد، كزين تنگنا ره گشايد؛ كران تا كران خار و خس مي زند موج !
گر اين نغمه، اين دانه اشك، درين خاك روئيد و باليد و بشكفت، پس از مرگ ببل، ببينيد چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج !
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 21:17
شب و نازي ‚ من و تب
من : همه چي از ياد آدم مي ره زنده یاد:حسین پناهی |+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 20:37
هفت گناه کردیم روزاول زمین آفریده شد روز دوم دریا آفریده شد روز سوم و چهارم جنگل و کوه روز پنجم ماه و خورشید روز ششم یک دایره آفریده شد و روز هفتم ما آفریده شدیم روز هشتم .... |+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 1:0
|